منوچهر خان حكيم
279
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
عظمت كه از صندوق سر برآورد . فرهنگ نهيب داد كه : اى مادر به خطا ! مرا به خاطر مىرسيد كه چيز خوبى در اين صندوق است ، تو در اين صندوق چه مىكنى ؟ ! آن ديو غرّان از ميان صندوق بيرون آمد و بر جانب فرهنگ دويد كه باهم دست در گريبان شدند . فرهنگ به آن زبردستى نتوانست با او تلاش و برابرى كند ، پس ديو گريبان فرهنگ را گرفته به باد تنوره به روى فلك بلند شد و نعرهاى از جگر كشيد و گفت : اى ملازمان اين جوان ! منم غياثان ديو كه ايّام پادشاهى داود او را در كوزهء قفا « 1 » كرده بودم و او از دانايان شنيده بود كه بر همزنندهء دولت پسرش سليمان من خواهم بود ، آخر الامر مرا به قوّت اسماى عظيم گرفته در اين صندوق كرده ، در درون اين طلسم گذاشت . در لوح قيد كرده بود كه شكنندهء طلسم آن صندوق را بر بالاى خروارها هيزم نهد و آتش زده بسوزاند كه شيطان و اولادش او را خوراك مىدهند كه او زنده باشد و در عالم كارها بكند و پادشاهان روى زمين را براندازد كه شيطان خرم شود ؛ بردم اين جوان را كه باز ديگر به خدمت شما برسم . بعد از ايراد اين سخنان ، غياثان بدر رفت . ملازمان فرهنگ گريبان را تا به دامن چاك كرده به درگاه اسكندر شتافتند و به خدمت شهريار رسيده قضايا را به عرض او رسانيدند ، غوغا در ميان بارگاه افتاد . اما محمد از جهت پريزاد به غايت شاد بود . چون تلخى در ميان سالاران افتاد ، محمد برخاست از شوق پريزاد متوجّه بارگاه شد . چون قدم به درون نهاد و بهرام را نديد ، احوال پرسيد كه : بهرام به كجا رفته است ؟ گفتند كه : هنوز نيامده است . محمد مضطرب شده با خود انديشيد كه : من او را پيشتر فرستادم ، چه معنى دارد كه هنوز نيامده است ؟ ! پس محمد بيرون آمده ، بر مركب سوار شده متوجّه مقام سيمرغ شد . همهجا مىرفت تا به كنار چشمه و پاى درخت رسيده ، صندوق را ديد كه خالى افتاده و لباسهاى بهرام را ديد بر بالاى هم ريخته . محمد متعجّب شده ، هر سو نظرش بر آن رقعه افتاد كه بر شاخ آن درخت آويخته بود . محمّد رفته او را برداشته ، مطالعه كرد . چون بر مضمون آن مطلّع شده آه از نهادش برآمد و گريبان را چاك كرده ، بسيار بگريست . القصّه ، محمّد نيز نامهاى
--> ( 1 ) . ظاهرا : كوزهء فقاع .